نگاهی به یک اتفاق ساده فرهنگی !

داستان شرکت نکردن ایران در نمایشگاه کتاب فرانکفورت یا خالی ماندن غرفه ایران در این نمایشگاه و حرفها و توجیهاتی که مدیران فرهنگی کشور برای آن می تراشند نمونه و نشانه ای از وضعیت نابسامان فرهنگ و مدیریت فرهنگی در کشور است که متاسفانه در طول سالهای گذشته بوجود آمده و روز بروز هم بدتر می شود . مرور آنچه در این داستان اتفاق افتاد هم متاسفانه نشان می دهد که بوی بهبود شنیده نمی شودو متاسفانه روند قرار است همچنان به همبن صورت ادامه پیدا کند .

نمایشگاه کتاب فرانکفورت به اذعان همه بزرگترین رویداد فرهنگی در زمینه کتاب است که ایران هر ساله در آن شرکت داشته اما امسال چنین اتفاقی نیفتاد و حرفهای ضد و نقیضی درباره علت آن شنیده شد ؛ اینکه اجاره غرفه ها پرداخت نشده یا به موقع پرداخت نشده ، اینکه کوتاهی های در زمینه هماهنگی از طرف مسئولان صورت گرفته وآنها عنوان کرده اند اگر در نمایشگاهی امکان فروش کتاب نیست پس شرکت در آن صرف ندارد ؛ و بالاخره اینکه دولت آلمان به جمعی از شرکت کنندگان در این نمایشگاه ویزا نداده است . بدیهی است که مورد آخر را مقامات وزارت ارشاد عنوان می کنند و موارد دیگر را منتقدان آنها که بینشان سفیر ایران در آلمان هم هست و البته اعتراضها و اظهار نظرهایی که از طرف نمایندگان مجلس بالاخص اعضای کمیسیون فرهنگی مجلس شده نشان می دهد که توجیهات مقامات ارشاد خیلی دقیق نیست ! اما آنچه ورای این علتها یا توجیهات وجود دارد  این است که متاسفانه مقامات دولتی اهمیت این نمایشگاه را درک نکرده اند و خیلی متوجه اهمیت حضور در این گونه برنامه ها و نمایشگاه های فرهنگی نیستند و  برای همین هم موضوع برایشان عادی بوده است! وقتی غرفه ایران در این نمایشگاه خالی ماند تا وقتی که موضوع رسانه ای نشد و پیگیری های خبرگزاری ها مقامات ارشاد را ناگزیر به توضیح نکرد ، چیزی در این مورد شنیده نشد و تازه زمانی که نمایشگاه تمام شد توضیحات زسمی داده شد و جالب تر و عجیب تر آنکه معاون فرهنگي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي برای اینکه قضیه را جمع کند از روش قدیمی استفاده کرد و گفت که مسدود شدن غرفه ايران در نمايشگاه فرانکفورت از حضور ما تاثيرگذارتر بود!

چنین وضعیتی و چنین حرفهایی فقط مختص این مورد نیست . فقط کافی است به موضوعاتی که طی این سالها در این حوزه مطرح شده نگاه بیندازیم تا ببینیم که آنچه در مورد نمایشگاه فراکفورت اتفاق افتاد قاعده ای است که همواره وجود دارد : یادمان نرفته که کتابخانه ملی به عنوان یکی از مهمترین مراکز فرهنگی کشور که روزگاری چشم و چراغ این حوزه بود و بزرگانی گرانقدر آنرا مدیریت می کردند ماهها بدون رئیس مانده بود و برای کسی این وضعیت مهم نبود ! یادمان نرفته که وضعیت ممیزی و مجوز دادن به کتابها چه وضعیتی پیدا کرده که هر ناشری از انبوه آثار بلا تکلیف مانده می نالد و در نهایت هم به شوخی یا جدی می گویند که ارشاد درخواست تغییر بیتهایی از خسرو و شیرین نظامی را کرده است و... در چنین اوضاع و احوالی آیا توقع دیگری باید داشت ؟

پایان سخن اینکه حوزه فرهنگ هم مثل حوزه سیاست است ، مثل حوزه اقتصاد و مثل همه حوزه های اجتماعی ؛ به قول معروف همه چیزمان به همه چیزمان می آید و همین است که هست !